هو اللطيف
بسا دانشمند که نادانى وى او را از پاى در آورد و دانش او با او بود او را سودى نکرد . [نهج البلاغه]
وضعيت من در ياهو
يــــاهـو
کل بازديدهاي وبلاگ
17665
بازديدهاي امروز وبلاگ
2
بازديدهاي ديروز وبلاگ
40
منوي اصلي

[خـانه]

[  RSS  ]

[شناسنامه]

[پست الکترونيــک]

[ورود به بخش مديريت]

درباره خودم
هو اللطيف
مجتبي نصيري[249]
عجب عمرها تموم شد* ‏ به دور از هم حروم شد* چه خاطرات شيريني * ‏ چه رفت و ناتموم شد
لوگوي وبلاگ
هو اللطيف
فهرست موضوعي يادداشت ها
بايگاني
شعر و ادبيات [15]
کامپيوتر و موبايل [26]
خانه و خانواده [45]
مطالب جالب [60]
ورزشي [8]
بهداشت و سلامتي [25]
مذهبي [56]
متفرقه [12]
پيوندهاي روزانه

مرکز تحقيقات کامپيوتري علوم اسلامي [9]
دانشگاه پيام نور (شخصي) [9]
دانلود ترانه هاي قديمي [14]
118 [7]
همشهري آنلاين [33]
دانشگاه مجازي امام خميني [22]
مرکز دانلود کتابهاي رايگان فارسي [55]
آموزش کمکهاي اوليه [14]
امدادگر [10]
خدمات بانک ملي [34]
پرشين - ارسال اس ام اس [64]
ارتباطات سيار [53]
لغتنامه آنلاين [21]
حضرت معصومه (س) [19]
دانشگاه پيام نور [85]
[آرشيو(24)]

اوقات شرعي
لينک دوستان

وبلاگ تخصصي کامپيوتر - شبکه - نرم افزار
گروه مخوف
صبا
اموزش . ترفند. مقاله
يکدلي در سفر زندگي
مشق عشق
ستاره غريب
آبدارخانه
اگر علم در ثريا باشد مرداني از فارس به آن دست مي يابند(پيامبرص)
گهواره
شهيدان لاله هاي لاله زارند
آسمان 110
گل نرگس
فقط خدا رو عشقه
سرگرمي

کتابدار
آواز ملي ايران
شب تنهايي
مذهبي فرهنگي سياسي عاطفي اکبريان
کتابهاي الکترونيکي
آواي ايرج
بازي بزرگان
تارا
جک
نافذ
دوستت دارم
در حريم اهل بيت(ع)
رضايي بلاگ
عشق و عاشقي
آفتاب
مسافر عشق
اسرار موفقيت
تعيين وزن
مسافر عشق
کتاب جهاني
قاسم
شب تنهايي رويا

تقديم به زندگيم
سبزِِسبز
لبيک شاه علقمه
گلچين خاله نسرين
ترفند کامپيوتر
باران آبي
زورقي در ساحل

لوگوي دوستان




















































mi118.com

نام:

ايميل:

 
پارسي بلاگ
www.parsiblog.com
   1   2   3   4      >

نويسنده مطالب زير:   مجتبي نصيري  

عنوان متن + پيام قلب سه‏شنبه 28 خرداد 1387  ساعت 9:2 صبح

جنگ جهاني اول مثل بيماري وحشتناکي ، تمام دنيا رو گرفته بود يکي از سربازان به محض اين که ديد دوست تمام دوران زندگي اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا براي نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند . مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهي مي تواني بروي ، اما هيچ فکر کردي اين کار ارزشش را دارد يا نه ؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتي زندگي خودت را هم به خطر بيندازي ! حرف هاي مافوق ،اثري نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت . به شکل معجزه آسايي توانست به دوستش برسد ، او را روي شانه هايش کشيد و به پادگان رساند . افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازي را که در باتلاق افتاده بود معاينه کرد و با مهرباني و دلسوزي به دوستش نگاه کرد و گفت : من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده ! خود تو هم زخم هاي عميق و مرگباري برداشتي ! سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت . -منظورت چيه که ارزشش را داشت !؟ مي شه بگي ؟ سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زماني که به او رسيدم هنوز زنده بود ، من از شنيدن چيزي که او گفت احساس رضايت قلبي مي کنم . اون گفت : " جيم .... من مي دونستم که تو به کمک من مي آيي !!! خيلي وقت ها در زندگي ارزش کاري که مي خواهي انجام بدهي بستگي به اين داره که چه طوربه مساله نگاه کني . جسارت داشته باش و هرآن چه را قلبت مي گويد بده . اگر به پيام قلبت گوش نکني ، ممکن است بعد ها در زندگي دچار پشيماني شوي.


دعايم کنيد


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   مجتبي نصيري  

عنوان متن + انديشه اي ديگر سه‏شنبه 28 خرداد 1387  ساعت 8:34 صبح









با خود مي انديشم


به روزهاي خوب


به روزهاي بد


به همه لحظه هاي زندگيم


به عشق


به خودخواهي


به يک بوسه عاشقانه مادرم در نهايت خستگي


به همه چيز هايي که در عمرم ديدم


به خاطراتي که داشتم


به دوران کودکي


به دوران نوجواني


به لبخند مادربزرگ،  روي دوش پدربزرگ


به همه کساني که پيشم بودند ولي رفتند


و فقط به يک نتيجه رسيدم


زندگي يعني يک شاخه گل سرخ


به همان زيبائي


و به همان عمر کوتاه و فاني


بايد بيشتر سعي کم قدر همه افراد زندگيم رو بدونم


تقديم به همه دوستاي خوبم که خدا دوستيشونو به من هديه داده


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   مجتبي نصيري  

عنوان متن + هر کاري را با عشق انجام دهيد چهارشنبه 22 خرداد 1387  ساعت 10:6 صبح

با سلام خدمت دوستان عزيزم


 


مرد نجاري بود که خانه  مي ساخت ( قديما خانه ها چوبي هم بودند ). تو سال هايي که کار مي کرد توانسته بود پول خوبي پس انداز کنه و يه روز تصميم گرفت که ديگه کار نکنه. موضوع رو به صاحب کارش گفت، اما صاحب کارش از او درخواست کرد يک خونه ي ديگه هم بسازه. بالاخره با اصرار او مرد نجار تصميم گرفت که آخرين خونه رو هم بسازه، اما چون حال و حوصله نداشت و پول کافي هم پس انداز کرده بود چندان دل به کار نداد و از مصالح نامرغوب استفاده کرد. خونه رو هم چندان جالب و محکم نساخت. بالا خره خانه تمام شد و مرد صاحب کار آمد.


او کليد خانه رو به مرد نجار داد و به او گفت که اين خانه يک هديه بود از طرف من به تو. به خاطر تمام زحماتت در اين همه سال که براي من کار کردي.


مرد نجار ناگهان به خودش آمد و فهميد که چه اشتباهي کرده. اگه مي دانست که داره خانه ي خودش رو مي سازه حتما بهتر کار مي کرد و مصالح بهتري به کار مي برد. اما حالا  او خانه ي خودش رو زشت و بد ساخته بود و پشماني هم سودي نداشت.


بله دوستان، تمام کارهايي که ما  انجام مي دهيم چه براي خودمان چه براي ديگران، خشت هاي خانه ي آينده ي ما هستن. پس هر کاري رو با عشق و به بهترين نحوي که مي توانيم انجام بدهيم. چرا که روزي کليد خانه اي رو به ما ميدهند که خودمان آنرا ساختيم.


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   مجتبي نصيري  

عنوان متن + يکي را دوست ميدارم... يکشنبه 19 خرداد 1387  ساعت 9:6 صبح

(هوالعشق)
يکي را دوست ميدارم و در قلبم او را احساس ميکنم ،
او همان ستاره درخشان اسمان شبهاي دلتنگي ,تيره و تار من است ، او همان خورشيد درخشان اسمان روزهاي زندگي من است ، اري او همان مهتاب روشني بخش شبهاي من است ، قلبم او را دوست ميدارد و من هم تسليم احساسات پاک قلبم مي باشم ، او همان فرشته اي است که با بالهاي سفيدش مرا به اوج اسمان ابي برد ، مرا با دنياي دوستي و محبت اشنا کرد
يکي را دوست ميدارم....
همان کسي که هر شب قصه ليلي و مجنون را در گوشم زمزمه ميکرد ،
مرا به خواب عاشقي ميبرد ، کسي که مرا ارام ميکرد و معني دوستي و دوست داشتن را به من مي اموخت ، اينک که با من نيست معني واقعي دوست داشتن را ميفهمم ، و تنهايي را واقعا احساس ميکنم ، او برايم مثل ابرهاي زود گذز نيست , او برايم مثل اسمان ميماند که هميشه بالاي سرم است ، اسمان وقتي ابري ميشود من هم از دلگيري او باراني ميشوم ، اري من همان اسمان ابري هستم...
يکي را دوست ميدارم....
او ديگر يکي نيست , او برايم
يک دنيا عشق است ، پس با من بمان اي کسي که تو را دوست مي دارم
پس نرو و با من بمان و تسليم احساسات پاک من باش


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   مجتبي نصيري  

عنوان متن + غفلت دوشنبه 6 خرداد 1387  ساعت 12:17 عصر







حديث کودکى و خودپرستى چو عمر از سى گذشت و يا که از بيست نشاط عمر باشد تا چهل سال پس از پَنجَه نباشد تندرستى چو شصت آمد نشست آمد پديدار به هشتاد و نود چون در رسيدى از آنجا گر به صد منزل رسانى سگ صياد کاهوگير گردد چو در موى سياه آمد سفيدى ز پنبه شد بنا گوشت کفن پوش رها کن کان خمارى بود و مستى نمى شايد دگر چون غافلان زيست چهل رفته فرو ريزد پر و بال بصر کندى پذيرد پاى سستى چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار بسا سختى که از گيتى کشيدى بود مرگى به صورت زندگانى بگيرد آهويش چون پير گردد پديد آمد نشان نااميدى هنوز اين پنبه بيرون نارى از گوش


برايم دعا کنيد


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   مجتبي نصيري  

عنوان متن + دوستم بدار شنبه 4 خرداد 1387  ساعت 12:54 عصر

با سلام خدمت دوستانم مهربانم


 


من به دستي که مرا پر دهد از اين قفس گمنامي، محتاجم
و به نوري لب ايوان سياهيهايم
من به تو محتاجم
به تو اي سبز ترين قصه عشق
که در انديشه اوهام زمان مي چرخي
و مرا
گاه به سر حد جنون ميراني
                               من به تو محتاجم
                                     من به تو محتاجم
 من عاشق بوي دستان گرمي هستم که در هر فضايي بوي بهار را ميدهد و عاشق آن نگاه خسته اي که بوي نياز گمشده را ميدهد.

دوستم بدار تنها براي يک لحظه و تنها براي يک لحظه صدايم کن تا دنياي خوب افسانه هايم را با ناقوس صدايت به آخرين پرواز نگاهت بسپارم


مرا به خاطر خودم دوستم بدار،‏دوستم بدار و .....


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   مجتبي نصيري  

عنوان متن + تعريف، تقليد، تنبيه سه‏شنبه 31 ارديبهشت 1387  ساعت 10:32 صبح

با سلام خدمت دوستان عزيزم


شهادت بزرگ بانوي گرامي اسلام حضرت فاطمه زهرا (س) را به همه شما تسليت عرض ميکنم.  


نام زهرا سينه ام را نور باران ميکند       بر کوير تشنه کار چشمه ساران ميکند


 


        من گلي ميخواهم از او او گلستان ميدهد       لطف بي اندازه اش يک را هزاران ميکند.


اما موضوعي که ميخواهم درباره آن صحبت کنم اولين موضوع تعريف است. چقدر خوب است که کسي شايسته تعريف باشد  که در اين صورت چه تعريف بکنند يا نکنند همين که لايق تعريف هست کافي است و به قول مولانا


 خوشتر آن  باشد که سر دلبران *** خود بگويند در حديث ديگران


دومين موضوع تقليد است، تقليد درست و سالم خوب است اما نه کوکورانه تقليد از کساني که اهل دلند خوب است و اما به قول مولانا


مردم را تقليدشان بر باد داد                اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد


و سومين موضوع درباره تنبيه است.


به نظر من تنبيه در راستاي قانوني اش خوب است و موجب اعتلاي عدالت ميشود و باعث ناحقي نميشود و چه بسا موجب سعادت فرد شود ولي تشويق مؤثرتر است. و به قول شاعر


ترحم بر پلنگ تيز دندان        ستمکاري بود بر گوسفندان


در نتيجه تعريف از کساني که شايسته اند قابل تقدير است تقليد درست و منطقي خوب است و تنبيه سالم لازم است.


 


 


 


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   مجتبي نصيري  

عنوان متن + من عاشق خدايم سه‏شنبه 24 ارديبهشت 1387  ساعت 9:31 صبح

سلام عزيزانم


داشتم درباره عشق فکر ميکردم  در آخر به اين نتيجه رسيدم که عشق به خدا عشق به همه چيزهاست پس عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوي


وقتي ميگويم فلان ماشين را دوست داريم به خاطر قدرت و سرعتشه


وقتي ميگوييم بستني را دوست داريم به خاطر شيريني که در آن است دوست داريم


وقتي ميگوييم فلان زن يا دختر را دوست داريم به خاطر زيبايي و جمال اوست که دوستش داريم


وقتي ميگوييم مادر را دوست داريم بخاطر محبت و مهرباني اوست


و ...


اما همه اين ملاکها يعني قدرت، سرعت، شيريني، جمال، مهرباني و ....را ميتوانيم در خدا ببينيم پس عشق به خدا والاترين عشقهاست


پس زيبايي، قدرت، مهرباني، و  هزاران هزار صفات ديگر مختص به ذات خداست و چه خوب است که ما عاشق خدا باشيم تا معناي عشق را در زندگيمان پيدا کنيم.


من عاشق خدايم عشق دلم خدايي است


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   مجتبي نصيري  

عنوان متن + حرفهاي قشنگ دوشنبه 23 ارديبهشت 1387  ساعت 12:27 عصر

با سلام خدمت دوستان گلم


اميدوارم در هر جاي اين سرزمين خاکي هستيد خوش و خرم باشيد و ايام به کامتان باشد


دوست داشتم چند حرف قشنگ براتون در وبلاگم بزارم اميدوارم خوشتون بيايد. (دوستتون دارم)


خداي اطلسي ها با تو باشد


پناه بي کسي ها با تو باشد


تمام لحظه هاي خوب يک عمر


بجز دلواپسي ها با تو باشد


خوشبختي مثل يک پروانه است که هرچه به دنبالش مي دوي، پرواز مي کند



اما وقتي مي ايستي،  بر شانه هايت مي نشيند!


آري آغاز دوست داشتن است. ا


                           گرچه پايان راه ناپيداست.


من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست...


 



         خيانت فقط اين نيست که شب را با ديگري بگذراني،


خيانت مي تواند دروغ دوست داشتن باشد...!


آسمان وقف نگاهت گل من


مانده ام چشم براهت گل من


هر کجا هستي و باشي گويم


که خدا پشت و پناهت گل من


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   مجتبي نصيري  

عنوان متن + مهربانترين چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387  ساعت 9:37 صبح

 گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟؟؟


گفت : عزيزتراز هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي .من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .


 گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟؟؟


گفت : عزيز تر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنگه فرود آيد عروج مي کند ، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اين گونه مي شود تا هميشه شاد بود .


 


گفتم : آخه آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟؟؟


گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز تر از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجا باد هم نمي رسي .


 


گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟؟؟


گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ؛ پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ؛ بارها برايت گل فرستادم ، کلامي نگفتي ؛ مي خواستم برايم بگويي آخر بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم را شنيدي .


 گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟؟؟


گفت : اول بار که گفتي خدا ، آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم  ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، و من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم .


                         گفتم : مهربان ترين خدا ، دوست مي دارمت ..........


گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ..........


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   مجتبي نصيري  

عنوان متن + عزيز دل يکشنبه 15 ارديبهشت 1387  ساعت 1:52 عصر


«بنام تويي که به انتهاي عظمتت مي پرستمت»


 


عزيزا؛ خواب بر چشمانم بي تابي مي کند و دنيا آنقدر برايم تنگ و ناآرام است که با هيچ چيز و هيچ کس دلم آرام نمي گيرد.


  


نمي گويم که هميشه به ياد تو بودم، اما گاه گاه که دل خراب آباد من، ياد تو مي کند تنها آمدنت را مي خواهم و بس.




 


در آن لحظه به هيچ چيز جز آمدنت نمي انديشم، تو را غرق در خوبي و زيبايي و عطوفت مي بينم و لحظه اي از ياد تو، هراسان نمي شوم.


 




از کودکي زمزمه هايي به گوشم مي رسد که مي گويند اگر بيايي خيلي ها را از دم تيغ مي گذراني، و حال که به جواني رسيده ام و تار مويي سپيد چون برف، بر موهايم ظاهر شده، مي دانم که همه دروغ بوده.




مي داني مهربانم؛ ترس از آن دارم که چشمانم به خواب رود و روي زيباي تو را نبينم، سخت است هنگام وداع آنگاه که در مي يابي چشماني در حال عبور است و پاره اي از وجود تو را نيز با خود خواهد برد، چشمانت ديگر نبيند.


 برايم دعا کن پلک هايم تا آمدنت باز نايستد.




دوستت دارم به وسعت مهرباني و به اندازه ي سالهايي که در انتظارت خواهم نشست


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   مجتبي نصيري  

عنوان متن + مار بهتر است يا انسان؟ يکشنبه 8 ارديبهشت 1387  ساعت 8:12 صبح

 


يه مارگيري نشسته بود دم لونه يه مار خوش خط وخالي.مي خواست بگيردش.يکي از اولياي خدا که منطق حيوانات رو هم ادراک مي کرد از اونجا مي گذشت.ماره رو کرد به اين عبد صالح خدا و گفت: اين مي خواد منو بگيره.خيال کرده مي تونه منو بگيره.رفت و بعد از چند دقيقه که برگشت ديد که اون شخص ماره رو گرفته و گذاشته تو کيسه داره مي بره.به ماره گفت تو که گفتي نمي تونه منو بگيره.پس چي شد؟ماره گفت:من عاشق يکي از اسماء خداوند هستم.اين منو قسم داد به اون اسمي که عاشقشم. گفت خستم کردي ديگه بيا بيرون.اسم محبوب منو آورد منم به خاطر عشق به محبوبم اومدم بيرون.گفتم ولش کن اسم حبيبم رو برده بذار برم تو دامش.


اما من در راه محبوبم چه کردم؟ کاري کردم که بگم خدا اين کارو فقط و فقط براي تو انجام دادم؟


چقدر عشق به محبوب داريم؟‏چقدر حاضريم براي محبوبمان کار کنيم؟


برايم دعا کنيد


  نظرات شما  (